|

عشق شیرین من ...؟
در كوير خلوت دلم با لباني تشنه راه دشواري را در پيش گرفتم
مي دانم كه نياز به جرعه آبي دارم تا خود را با آن سيراب نمايم
در قلبم غوغايي است غوغاي عشق تو
نگاهت برايم همچون رودخانه ايي است كه هرگز درآن ركودي نيست
مي خواهم كه مرا به حال خود وا مگذاري و مرا هميشه با خود همراه سازي
بگذار تا از احساسات شيرينت لبريز شوم
بگذار تا به وسعت قلب پرمهرت دست يابم
زلالي عشقت را از من مگير، انشاي چشمت را برايم بخوان
تا با شنيدن آن سرشار از شادي شوم
دريچه ي نگاهت را به روي من مبند مگذار تا نگاههاي محبت آميزت انتها يابد
بگذار تا با دلي سير به تماشايت نشينم و از عمق نگاهت سيراب شوم
تو در پاسخ به عشقم هميشه سكوت را اختيار كردي
و هرگز به خود اجازه ندادي كه از لبانت شكوفه هاي عشق و محبت بيرون بيايد
و بوي عطر خوش آنان مرا مدهوش كند
ای رویای دیرینه ي من بگذار روییدن نرگس را در نگاهت ببینم
بگذار باران عشقت بر من ببارد تا من در زير اين باران زيبا خود را سيراب نمايم
بگذار تا برگهاي خسته ي پاييزان به رقص عاشقي در بيايند
تو را قسم به مقدسات عالم که بگذار کویر دلت به دریا راهی یابد
بگذار برایت همچون زلیخای یوسف باشم
بگذار تا جاودانگي عشق را در خود ببينم
بگذارتا صدف درياي دل من باشي
كه مرواريد درونش برايم درخشش عشق زيباي تو را داشته باشد
مي خواهم در كنار تو به اوج ابرها برسم
ای ستارگان آسمان همه بدانید و راز مرا همیشه با خود همراه سازید
که من او را چگونه دوست داشتم
ای آفتاب عالم تاب بدان که همچون تو همیشه سوزان و پر نور بودم
اما هیچگاه ابر غرور و تکبر او نگذاشت تا انوار طلایی خود را بر او بگسترانم
عشق من در مهتاب آسمان دلت شعله كشيد
پس پذيراي آن باش و پرده ي بي مهري را بر روي آن مكش
   
|